تبليغاتX
آهنگ هستی
امروز 

چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389

هی تو...!

انقدر فکر کن ، تا سرطان مغز بگیری....‎

 

نويسنده : هستی در 12:3 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم مرداد 1389

گناه من...

شنبه ای که ، 

لبهایم به لبهای تو کافر شد...

 

نويسنده : هستی در 13:48 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم مرداد 1389

باور کن

 باور کن هنوز هم می شود

به پاکی قصه های مادر بزرگ هجرت کرد

دیگر نگو که سیب ِطلای قصه ها را

کرم های کوچک کابوس خورده اند

تنها دستت را به من بده و بیا..."

 

نويسنده : هستی در 23:51 | موضوع: شاعرانه ها
• لينک ثابت   • 

سه شنبه پنجم مرداد 1389

اگه...

چه ساده حیف می شدم ، اگه ندیده بودمت...

 

نويسنده : هستی در 12:54 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

دوشنبه هفتم تیر 1389

Like

من می خواهم.... پس می رسم.

لایک به :خدا

 

نويسنده : هستی در 0:53 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم خرداد 1389

تولدی دیگر

و این منم زنی ۳۰ ساله !

 

نويسنده : هستی در 8:10 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم خرداد 1389

گپ فارکسی اوستا با شاگردش


اوستا : وقتی ترند شد ما فقط در هیدن ها میریم تو
شاگرد : چشم اوستا
 
اوستا : خب الان تا این میره بالا . برو یه چایی برام بیار
شاگرد : چشم اوستا

اوستا : شیشه های چارت رو هم یه دستمال بکش
شاگرد : چشم اوستا
 
اوستا : در ضمن اون تی رو هم بردار این اردرهای کنسل شده رو هم با تی بزار سر کوچه برای آشغالی
شاگرد : بله اوستا رفتم....

 

نويسنده : هستی در 15:52 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

جمعه چهاردهم خرداد 1389

فال

به نیت تو فال ورق می گیرم

به زور دنبال آس دل می گردم ....پیدا نمی کنم!

 داخل پرانتز:برای تو که دوستت داشتم ، دوستم داشتی.

 

نويسنده : هستی در 21:47 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه ششم خرداد 1389

سناریوی همیشگی!

دختر خاله دوستم خودشو با تفنگ شکاری شوهرش کشته
صبح زود ، قبل از بیدار شدن بچه 8 ساله !
سناریوی همیشگی:
دعواهای زن و وشوهری ....آقا دوست دختر داره ....کادوها سر از اسباب اثاثیه ی مرد در می آد ...مشاجره...

فقط نمی دونم این دختر فکر نکرده صبح که بچه بیدار می شه با دیدن صورت متلاشی شده دیوونه میشه .

نويسنده : هستی در 23:15 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه ششم خرداد 1389

نمی دونم!

نمی دونم این روزها همه ی آدمها زود رنج شدند

یا من زیادی گستاخانه حرف می زنم؟

 

نويسنده : هستی در 0:27 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389

برای تو که می دونم دوستم داری

شاید حضور تو  راهی باشد به سوی روشنی

شاید حضور من نیلی کند آسمانت را …

واما تو باش با من ...آنگونه که باید باشی .

و من روشنی را برای فردا می بینم .

 

نويسنده : هستی در 22:43 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389

این روزها...

اینکه می گم خدایا دمت گرم ، مرسی...

اینکه مثل همیشه هوامو داری....

اینکه گاهی وقتها هم واست قاطی می کنم و گرد و خاک...

یعنی حالا حالا ها باهات کار دارم، مثل همیشه !

فقط یه عقل درست حسابی تر بهم بده !

 

نويسنده : هستی در 11:48 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389

چه قدر؟

چه قدر طول می کشد تا آدمی بوی تن ِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟

چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

 

نويسنده : هستی در 0:14 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389

درد عاشقی

سالهاست هر کی منو توی دنیای اینترنت می شناسه ، با این آواتار می شناسه.

این نازنین ، یگانه دختر خالمه که بعد ۱۷ سال به دنیا اومد و خیلی دوستش دارم .

حالا ۱۱ سالش شده .این روزها شعر می گه ، ترانه می گه.......

درد عاشقی

غم عشق خیلی بد است

طاقتش خیلی کم است.

مثل این که هر چی در تب و تاب بپیچیم

خیلی کم است.

تو دلم باز دوباره

هوس یار کرده .

نکته عشق منم ، بی قراری کرده.

عشقم منو ترک کرده

ازش می خوام برگرده.

اگه یه روز بره سفر

می شم ز عشقش بی خبر.

اگه یه روز بره نیاد

می شم ز داغش در به در....

نويسنده : هستی در 18:55 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم فروردین 1389

دیوونه

من دارم کم می آرم

دلم دیوونه ی توئه...

 

نويسنده : هستی در 23:32 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم فروردین 1389

بدون شرح

من خیلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم
به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!

نويسنده : هستی در 12:37 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم فروردین 1389

دل قلندر

خوشا دردی که درمانش تو باشی

حوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی...

 

نويسنده : هستی در 17:27 | موضوع: شاعرانه ها
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم اسفند 1388

پایان سال!

امسال هم تموم شد ، پر سرعت ترین سال زندگیم.

کارم عالی بود و موفقیت آمیز به بهترین شکل ، خدایا ممنونم و مخلص! خیلی خیلی حالا باهات کار دارم.

این موقع سال رو اصلا دوست ندارم.سرو صدا،شلوغیها و سرعتی که همه جا هست...

تنها جاییه که منی که عاشق سرعتم ، باهاش حال نمی کنم.چون همه چیز از روال خودش خارج می شه همه چی می افته واسه اونور سال ...

آدمها منتظر معجزه ای برای اونور سالند !

خستگی خیلی زیاد دارم انگار هیچ جوری در نمی شه .واسه همین کار رو تا 9 ام تعطیل کردم! فقط

خوبه که تو هستی....

امروز تولد علی ، شوهر مانیا _ مانیا ، خواهرمه _ تولد سورپرایزی با دعوت کلی دوست .شاید این

مهمونی و رقصش و ... یه کم حالمو جا بیاره .

داخل پرانتز:امسال خیلی کارها و برنامه ها دارم...با قصد تجربه خیلی کارهای جدید که تا حالا نکردم!

داخل پرانتز: بی خوابی چند شبیست به جانم افتاده و ناراحتم کرده.شاید سکوتی که این روزها نیست تو شب دارم.

داخل داخل پرانتز: پنجره ی اتاقم تا آخر بازه باد خیلی خیلی خنک و دلنشینی از سر شب می آد که بدجوری دارم حال می کنم .کاش صبح نشه!

 

نويسنده : هستی در 4:35 | موضوع: دست نوشته های من
• لينک ثابت   • 

جمعه هفتم اسفند 1388

دلتنگی

اول یادگاریها..بعد خاطره ها ..حالا هم دوست داشتنم...

رفتند، گم شدند!

دیگر دلتنگی نمی کنم .

حتی برای روز تولدت...برای روزهایی که می بوسیدی مرا، برای روزهایی که گرم در آغوشت بودم.

باور نمی کنی؟ دروغ می گویم!

داخل پرانتز:بعضی چیزها رو هیچ وقت نباید یاد گرفت ،پاک کردن خاطره ها ،دوست داشتنها ،

از یاد بردن تو !

داخل ِداخل پرانتز:این روزها بیشتر از همیشه حس خستگی دارم.حس خستگی تمام نشدنی! 

 

نويسنده : هستی در 3:26 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم اسفند 1388

به بهانه ی تولد تو!

تو آرامش َ ت مثل بادهاست...

تکان می دهد آدم را !

 

نويسنده : هستی در 23:54 | موضوع: شاعرانه ها
• لينک ثابت   •