بي بهانه
اگه قلب من واست مي زنه خداحافظ تو اي كاش... تو نمي دوني تو رو دوست دارم و گريه خيلي زمان مي برد تا من همه ي آنچه را با تو داشتم از ياد ببرم و من اينجا هنوز ديوانه وار دوستت دارم و باز من امشب دلتنگ توام.... اين دلتنگي تا كي با من است ! از ذهنم نرفتي كه بايد تمامش كنم.... اي تمام ناتمام من...من هنوز در شهوت بوسه هاي تو بيمارم... سكوت عجيبي دارد اينجا با خود چه كرده اي ؟با من چه مي كني؟ اين دل ديوونه بهونه ي تو را مي گيرد پي نوشت : كي تو رو دوست داره قد يه دنيا ! زندگي من ، زندگي تو ، زندگي ما ... هوايي تو ام..... من به تو فكر ميكنم ، فكر مي كنم حس خوب با تو بودن ، لمس لبانم ، نوازش دستات... صبوري مي كنم غوطه در روياهايم ، فرو ميروم تنها دلخوشي اين روزهاي من تب داغ لبانت در روزهاي دور است گير كرده ام بغض كه ميكني من اينجا م ي م ي ر م
اگه بي چشات دلم مي شكنه
خداحافظ تو
با اينكه هنوزم مي ميرم برات
مي سوزوندم آتيش خاطرات....
من از تمام تو همين رويا رو دارم...

كه صداتو ، گريه هاتو..جا گذاشتي
تو نمي دوني
كه هواتو ، نفسهاتو ...جا گذاشتي
شبو بيدارم و گريه
تا شدم عاشق چشمات
گريه شد كارم و گريه ...
خيلي زمان مي برد تا من بي رحمي كه با تو كردم را هم از ياد ببرم
خيلي زمان مي برد تا من باز با كسي به اوج برسم
چه دلگيرم از اينكه با همه دوست داشتنت ، پشت پا زدم به همه ي روياهايمان
تا مي آم يادم بره ، تا همه چيز خوبه ...تا مي آي فراموش شي
خاطره ها يكي يكي جلوي چشمام رژه مي رند
طعم بوسه هات هنوز مي سوزاندم...
فكرهاي جديد به سرم مي زنه ...من هنوز نيازمند قانون شكني هايم هستم...
هيچ بوسه تا به حال اينگونه دگرگونم نكرده...
هيچ بوسه اي...

دور بوديم ، براي اولين بار چند روزي را دور بوديم
حرفها و صدايت كه مي گفتي ديوانه شدي
و حال من كه داغون بودم...
كاش روزهايمان برمي گشت
من هنوز ديوانه خاطراتمان هستم...

دلتنگ صداي دلنشينت كه آوايت لرزه بر قلبم مي انداخت
دلتنگ نگاهت كه لرزه بر قلبم مي انداخت
دلتنگ بوسه هايت كه ...
دلتنگ دوستت دارمهايت....
هنوز شبها با روياي تو مي خوابم
هنوز روياي آن روزها لبخند برايم مي آورد
هنوز صداي دلنشينت آرامم مي كند
هنوز لحن آوايت قلبم را مي لرزاند
هنوز، همه ي اين هنوز ها ديوانه ام مي كند
از قلبم نرفتي
از رويام نرفتي
و من هنوز در شهوت بوسه هاي تو بيمارم.
پس باور كن
من هنوز ديوانه ي تو ام !

ديگر تنها من ماندم و خيال بودنت
خنده هايت و نوشته هايي كه ....
دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت
وقتي بلند ،بلند مي خوانمت
تنهايي عجيبي است ، ديوانه ام مي كند گاهي
وقتي مي دوانم ديگر برق چشمانت را توان دين نيست ...
كاش اينجا بودي ، درست روبروي من !
سكوت مي كرديم و در آن سكوت مي خوانديم همديگر را !
حالا كه تو نيستي و دست نوازشت را كم دارم
حالا كه تو نيستي و كسي ناز مرا نمي خرد
چقدر جاي خاليت بد است ، غمگين است ، سرد است
و من حالا مي فهمم كه چقدر دوستت دارم ، تا ابديت
پي نوشت : ساعت 3 بامداد، غمگينم بسيار ، دلتنگم بسيار تر
حتي دلم براي گيردادنهاي الكيت تنگ شده .
جاي خاليت هر شب آتشم مي زند
دل من هواي تو را دارد 
خاطره ها بيمارم مي كنند
داغم، داغي اي از ياد بوسه هاي گرمت در آن روز برفي...
برف مي باريد
من ، تو ، جاده ، مه ، برف ...آب گرم
و مي دانم تا ابد گذر من و تو از آن جاده ي پر خاطره ، عطش آن روزها را خواهد داشت.
آن روز تو باز خواهي آمد....
همه ي اينها را با تو مي خوام ، در بهاري نو!

حواست اين روزها به كجاست
روزهاي به ظاهر خوب و عالي ...رويايي ، با عشق ...
اما حواس من اين روزها كجاست
و من در اين انديشه ام روياي با توبودن چرا از ذهن من پاك نمي شود
و تو اين روزها حواست به كجاست ...
خوب مي دانم در انديشه ام مي ماني و از ذهنم نخواهي رفت
اي كاش لحظه هامان بر مي گشت
حسرت روزهاي با هم بودنمان مرا به بي نهايت مي برد
كاش بودي و مي ديدي...
حالا كه طعم لبانت را ندارم
حالا كه دستانم سرد است
حالا كه نيستي و قلبم را سردي گرفته
فرو مي روم
فرو مي روم
و مي پرسند چرا به دور دست ها مي روم
چه مي دانند ياد تو هنوز قلب مرا بيمار نگه داشته است
تنها دلخوشي اين روزهاي من طعم شيرين بوسه هاي توست كه مرا مي سوزاند
مرا به اوج مي برد...
در گلويت !
از هم مي پاشم
چشمايت را مي بندي
من اينجا پشت اين پلك ها
محكوم به باورهاي هميشگي ام !
و تو پاي ميز قضاوتت من را به صد بار مرگ محكوم مي كني .
درست زير پلك هاي تب دارت
هزار بار در ثانيه 

