تبليغاتX
بي بهانه

بي بهانه

اگه قلب من واست مي زنه 
اگه بي چشات دلم مي شكنه


خداحافظ تو 
با اينكه هنوزم مي ميرم برات 

خداحافظ تو 
مي سوزوندم آتيش خاطرات....

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:22 توسط رها| |


چشمامو مي بندم ، كه روياتو ببينم 
چشمامو مي بندم ، تو رو يادم بيارم 

من از تمام تو همين رويا رو دارم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:51 توسط رها| |


كاش نيايد روزي كه دوباره من و تو بگوييم 

اي كاش...


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:29 توسط رها| |


تو نمي دوني 
كه صداتو ، گريه هاتو..جا گذاشتي
تو نمي دوني
كه هواتو ، نفسهاتو ...جا گذاشتي

 تو رو دوست دارم و گريه 
شبو بيدارم و گريه 
تا شدم عاشق چشمات 
گريه شد كارم و گريه ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:6 توسط رها| |


خيلي زمان مي برد تا من همه ي آنچه را با تو داشتم از ياد ببرم 
خيلي زمان مي برد تا من بي رحمي كه با تو كردم را هم از ياد ببرم 
خيلي زمان مي برد تا من باز با كسي به اوج برسم 
چه دلگيرم از اينكه با همه دوست داشتنت ، پشت پا زدم به همه ي روياهايمان

و من اينجا هنوز ديوانه وار دوستت دارم 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 15:51 توسط رها| |


نمي فهمم چم شده 
تا مي آم يادم بره ، تا همه چيز خوبه ...تا مي آي فراموش شي 
خاطره ها يكي يكي جلوي چشمام رژه مي رند
طعم بوسه هات هنوز مي سوزاندم...
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 22:9 توسط رها| |


فكر به تو ..هر روز 
فكرهاي جديد به سرم مي زنه ...من هنوز نيازمند قانون شكني هايم هستم...

هيچ بوسه تا به حال اينگونه دگرگونم نكرده...
هيچ بوسه اي...

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:23 توسط رها| |


يادت هست...يك سال پيش همين روزها را ..
دور بوديم ، براي اولين بار چند روزي را دور بوديم 
حرفها و صدايت كه مي گفتي ديوانه شدي
و حال من كه داغون بودم...
كاش روزهايمان برمي گشت
من هنوز ديوانه خاطراتمان هستم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 11:6 توسط رها| |


و باز من امشب دلتنگ توام....
دلتنگ صداي دلنشينت كه آوايت لرزه بر قلبم مي انداخت
دلتنگ نگاهت كه لرزه بر قلبم مي انداخت 
دلتنگ بوسه هايت كه ...
دلتنگ دوستت دارمهايت....

اين دلتنگي تا كي با من است !


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 23:58 توسط رها| |


هنوز بوي تو مرا مست مي كند
هنوز شبها با روياي تو مي خوابم
هنوز روياي آن روزها لبخند برايم مي آورد
هنوز صداي دلنشينت آرامم مي كند 
هنوز لحن آوايت قلبم را مي لرزاند


هنوز، همه ي اين هنوز ها ديوانه ام مي كند

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 22:55 توسط رها| |


هيچ گواهي به سالم بودن من نيست...باور ميكني..

از ذهنم نرفتي
از قلبم نرفتي 
از رويام نرفتي 
و من هنوز در شهوت بوسه هاي تو بيمارم.
پس باور كن
من هنوز ديوانه ي تو ام !

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 23:34 توسط رها| |


هنوز چيزهاي ناتمامي مانده 

كه بايد تمامش كنم....

اي تمام ناتمام من...من هنوز در شهوت بوسه هاي تو بيمارم...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 15:30 توسط رها| |


سكوت عجيبي دارد اينجا 
ديگر تنها من ماندم و خيال بودنت 
خنده هايت و نوشته هايي كه ....

با خود چه كرده اي ؟با من چه مي كني؟
دلم برايت تنگ مي شود وقتي مي خوانمت 
وقتي بلند ،بلند مي خوانمت 
تنهايي عجيبي است ، ديوانه ام مي كند گاهي
وقتي مي دوانم ديگر برق چشمانت را توان دين نيست ...
كاش اينجا بودي ، درست روبروي من !
سكوت مي كرديم و در آن سكوت مي خوانديم همديگر را !

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 16:16 توسط رها| |


حالا مي فهمم ، چقدر جاي تو و دوست داشتنت خاليست
حالا كه تو نيستي و دست نوازشت را كم دارم
حالا كه تو نيستي و كسي ناز مرا نمي خرد

چقدر جاي خاليت بد است ، غمگين است ، سرد است 
و من حالا مي فهمم كه چقدر دوستت دارم ، تا ابديت 

پي نوشت : ساعت 3 بامداد، غمگينم بسيار ، دلتنگم بسيار تر 
حتي دلم براي گيردادنهاي الكيت تنگ شده .
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 3:6 توسط رها| |


 اين دل ديوونه  بهونه ي تو را مي گيرد
جاي خاليت هر شب آتشم مي زند
دل من هواي تو را دارد 

 پي نوشت : كي تو رو دوست داره قد يه دنيا !

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 23:15 توسط رها| |


و باز امشب 
خاطره ها بيمارم مي كنند 
داغم، داغي اي از ياد بوسه هاي گرمت در آن روز برفي...

برف مي باريد
من ، تو ، جاده ، مه ، برف ...آب گرم 
و مي دانم تا ابد گذر من و تو از آن جاده ي پر خاطره ، عطش آن روزها را خواهد داشت.


نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:48 توسط رها| |


و من به بهاري دوباره ايمان دارم
آن روز تو باز خواهي آمد....

زندگي من ، زندگي تو ، زندگي ما ...
همه ي اينها را با تو مي خوام ، در بهاري نو!


نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 13:21 توسط رها| |


دور از تو ام ولي 

هوايي تو ام.....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23:45 توسط رها| |


حواسم اين روزها به كجاست 
حواست اين روزها به كجاست 
روزهاي به ظاهر خوب و عالي ...رويايي ، با عشق ...
اما حواس من اين روزها كجاست 
و من در اين انديشه ام روياي با توبودن چرا از ذهن من پاك نمي شود 

من به تو فكر ميكنم ، فكر مي كنم 
و تو اين روزها حواست به كجاست ...
خوب مي دانم در انديشه ام مي ماني و از ذهنم نخواهي رفت 

حس خوب با تو بودن ، لمس لبانم ، نوازش دستات...
اي كاش لحظه هامان بر مي گشت
حسرت روزهاي با هم بودنمان مرا به بي نهايت مي برد 
كاش بودي و مي ديدي...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 23:32 توسط رها| |


صبوري مي كنم
حالا كه طعم لبانت را ندارم 
حالا كه دستانم سرد است 
حالا كه نيستي و قلبم را سردي گرفته 

غوطه در روياهايم ، فرو ميروم 
فرو مي روم 
فرو مي روم
و مي پرسند چرا به دور دست ها مي روم 
چه مي دانند ياد تو هنوز قلب مرا بيمار نگه داشته  است

تنها دلخوشي اين روزهاي من تب داغ لبانت در روزهاي دور است 
تنها دلخوشي اين روزهاي من طعم شيرين بوسه هاي توست كه مرا مي سوزاند 
مرا به اوج مي برد...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 23:30 توسط رها| |


گير كرده ام 
در گلويت !

بغض كه ميكني 
از هم مي پاشم 
چشمايت را مي بندي 
من اينجا پشت اين پلك ها 
محكوم به باورهاي هميشگي ام !
و تو پاي ميز قضاوتت من را به صد بار مرگ محكوم مي كني .

من اينجا 
درست زير پلك هاي تب دارت 
هزار بار در ثانيه 

م ي م ي ر م 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 20:36 توسط رها| |


روياهايم 
رنگ و بويي ندارند 
نمي دانم زندگيم را خواب مي بينم 
يا خواب هايم را زندگي مي كنم .

خودم را در زمان گم مي كنم 
يادت كه مي افتم
رو مي آورم به همه بهانه ها 
به همه ي خاطره هايي كه ما را پيوند مي داد.
 
انگار مي خواهم 
روياهاي با تو بودن را 
حتي با بازگشت تمامي فصلهاي سرد و بي روح 
هميشه ،
در اعماق يك درياي بي انتها 
نگه دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 12:10 توسط رها| |