سه شنبه بیست و هفتم دی 1384
حرامزاده
سیب خشکیده ،
انار پوسیده ،
گندم خشکیده ،
درخت بی وزن شد ...
حوا خندید
من بی وزن
حرامزاده شدم.
سه شنبه بیستم دی 1384
هبوط
گندم جانم برایت روئید
از بهشت رانده شدم
وقتی با سیب گونه هایت
آدم نشدم .
من و کلاغ
زیر درخت ممنوعه
تنها ماندیم.
سه شنبه بیستم دی 1384
یک دقیقه مانده به تو
از خوشحالی عزم جدال
اخم هایم را، بی شرم
اندرون قوطی
خالی می کنم.
"خروس" ،
اسم تو
در بستر تفکر
هیچوقت خدا
_ زخم خمرده و مست _
همزاد لخت را ندیده است
برتر از بی بقای خاک
لای دندان مجسمه بالبان مردم
مجبوری ،
فریاد می کشد .
سه شنبه
آسانسور های قافیه
آبی پررنگ است
و تمام کالسکه های زمان
پنچر می شود
سه شنبه بیستم دی 1384
سنگر های اینترنتی
شمشیرت را بر دار
خشابش را پر کن
"کازابلانکا "
در انتظار توست .
سربازهای جمله اول من
آماده بستن بند های کفش هاشان
در کازینوهای شلوغ
در پی سرچ کردن گلوله های نام تو هستند .
شمشیرت را
با نعلبکی های مادر بزرگ تیز کن
که چشمان مادر بزرگ
روزگاری تیز بود .
سربازهای شعر من
با بند کفش تو به دار آویخته شده اند.
من در فصل ششم ،
فاتحه ای بخوان و
کتاب را ببند.
سه شنبه بیستم دی 1384
این شعر اسم ندارد
سیاهی های روشنایی را جویدم
گوزن های اردیبهشت
بر خلاف عقربه های ساعت
می چرخند،
چرخ
چرخ
چرخ
در جذر و مد نگاه تو
ماهی به کف دریا رسید
به برف های کف دریا می نگرم
از فراز قله های آلپ
{ چراغ سبز شد
ماهیگیر ها آمدند. }
سه شنبه بیستم دی 1384
انگار باید بروم ...
انگار باید بروم
زمان پشت پنجره تقدیر وا مانده است .
باید در گذر لحظه های بی فردایی
بگذارم ، بروم...
شاید آنگاه ، تو
تو که خوبی ،
تو که پاکی ،
تو که بهترین مأوایی ،
در گذرگاه خیال
بگذاری قدمی در رؤیام.
سه شنبه بیستم دی 1384
نماز صبح
نماز صبح و
در صحن چشمهایتان که هر جه گشتیم
آبی برای وضو نبود
دلتان هم...
بگذریم ، مبادا آب از آب تکان بخورد ...
بی خیال بانو
پا بلند کنید تیمٌم می کنیم.
حسین نظری
سه شنبه بیستم دی 1384
شب سیاه
آنقدر در این شب
سیاه و تا ر
غرق در تو گشته ام ،
که اگر ، باز بیایی
همه تیرگی شب را
در آئینه چشمم بینی.

