جمعه بیست و هشتم اسفند 1388
پایان سال!
امسال هم تموم شد ، پر سرعت ترین سال زندگیم.
کارم عالی بود و موفقیت آمیز به بهترین شکل ، خدایا ممنونم و مخلص! خیلی خیلی حالا باهات کار دارم.
این موقع سال رو اصلا دوست ندارم.سرو صدا،شلوغیها و سرعتی که همه جا هست...
تنها جاییه که منی که عاشق سرعتم ، باهاش حال نمی کنم.چون همه چیز از روال خودش خارج می شه همه چی می افته واسه اونور سال ...
آدمها منتظر معجزه ای برای اونور سالند !
خستگی خیلی زیاد دارم انگار هیچ جوری در نمی شه .واسه همین کار رو تا 9 ام تعطیل کردم! فقط
خوبه که تو هستی....
امروز تولد علی ، شوهر مانیا _ مانیا ، خواهرمه _ تولد سورپرایزی با دعوت کلی دوست .شاید این
مهمونی و رقصش و ... یه کم حالمو جا بیاره .
داخل پرانتز:امسال خیلی کارها و برنامه ها دارم...با قصد تجربه خیلی کارهای جدید که تا حالا نکردم!
داخل پرانتز: بی خوابی چند شبیست به جانم افتاده و ناراحتم کرده.شاید سکوتی که این روزها نیست تو شب دارم.
داخل داخل پرانتز: پنجره ی اتاقم تا آخر بازه باد خیلی خیلی خنک و دلنشینی از سر شب می آد که بدجوری دارم حال می کنم .کاش صبح نشه!
جمعه هفتم اسفند 1388
دلتنگی
رفتند، گم شدند!
دیگر دلتنگی نمی کنم .
حتی برای روز تولدت...برای روزهایی که می بوسیدی مرا، برای روزهایی که گرم در آغوشت بودم.
باور نمی کنی؟ دروغ می گویم!
داخل پرانتز:بعضی چیزها رو هیچ وقت نباید یاد گرفت ،پاک کردن خاطره ها ،دوست داشتنها ،
از یاد بردن تو !
داخل ِداخل پرانتز:این روزها بیشتر از همیشه حس خستگی دارم.حس خستگی تمام نشدنی!
چهارشنبه پنجم اسفند 1388
به بهانه ی تولد تو!
تکان می دهد آدم را !

