چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389
هی تو...!
سه شنبه پنجم مرداد 1389
اگه...
پنجشنبه ششم خرداد 1389
سناریوی همیشگی!
دختر خاله دوستم خودشو با تفنگ شکاری شوهرش کشته
صبح زود ، قبل از بیدار شدن بچه 8 ساله !
سناریوی همیشگی:
دعواهای زن و وشوهری ....آقا دوست دختر داره ....کادوها سر از اسباب اثاثیه ی مرد در می آد ...مشاجره...
فقط نمی دونم این دختر فکر نکرده صبح که بچه بیدار می شه با دیدن صورت متلاشی شده دیوونه میشه .
جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389
این روزها...
اینکه می گم خدایا دمت گرم ، مرسی...
اینکه مثل همیشه هوامو داری....
اینکه گاهی وقتها هم واست قاطی می کنم و گرد و خاک...
یعنی حالا حالا ها باهات کار دارم، مثل همیشه !
فقط یه عقل درست حسابی تر بهم بده !
پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389
چه قدر؟
چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389
درد عاشقی

این نازنین ، یگانه دختر خالمه که بعد ۱۷ سال به دنیا اومد و خیلی دوستش دارم .
حالا ۱۱ سالش شده .این روزها شعر می گه ، ترانه می گه.......
درد عاشقی
غم عشق خیلی بد است
طاقتش خیلی کم است.
مثل این که هر چی در تب و تاب بپیچیم
خیلی کم است.
تو دلم باز دوباره
هوس یار کرده .
نکته عشق منم ، بی قراری کرده.
عشقم منو ترک کرده
ازش می خوام برگرده.
اگه یه روز بره سفر
می شم ز عشقش بی خبر.
اگه یه روز بره نیاد
می شم ز داغش در به در....
جمعه بیست و هفتم فروردین 1389
دیوونه
دلم دیوونه ی توئه...
جمعه بیست و هفتم فروردین 1389
بدون شرح
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم
به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!
جمعه هفتم اسفند 1388
دلتنگی
رفتند، گم شدند!
دیگر دلتنگی نمی کنم .
حتی برای روز تولدت...برای روزهایی که می بوسیدی مرا، برای روزهایی که گرم در آغوشت بودم.
باور نمی کنی؟ دروغ می گویم!
داخل پرانتز:بعضی چیزها رو هیچ وقت نباید یاد گرفت ،پاک کردن خاطره ها ،دوست داشتنها ،
از یاد بردن تو !
داخل ِداخل پرانتز:این روزها بیشتر از همیشه حس خستگی دارم.حس خستگی تمام نشدنی!

