تبليغاتX
آهنگ هستی
امروز 

چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389

هی تو...!

انقدر فکر کن ، تا سرطان مغز بگیری....‎

 

نويسنده : هستی در 12:3 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

سه شنبه پنجم مرداد 1389

اگه...

چه ساده حیف می شدم ، اگه ندیده بودمت...

 

نويسنده : هستی در 12:54 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه ششم خرداد 1389

سناریوی همیشگی!

دختر خاله دوستم خودشو با تفنگ شکاری شوهرش کشته
صبح زود ، قبل از بیدار شدن بچه 8 ساله !
سناریوی همیشگی:
دعواهای زن و وشوهری ....آقا دوست دختر داره ....کادوها سر از اسباب اثاثیه ی مرد در می آد ...مشاجره...

فقط نمی دونم این دختر فکر نکرده صبح که بچه بیدار می شه با دیدن صورت متلاشی شده دیوونه میشه .

نويسنده : هستی در 23:15 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389

این روزها...

اینکه می گم خدایا دمت گرم ، مرسی...

اینکه مثل همیشه هوامو داری....

اینکه گاهی وقتها هم واست قاطی می کنم و گرد و خاک...

یعنی حالا حالا ها باهات کار دارم، مثل همیشه !

فقط یه عقل درست حسابی تر بهم بده !

 

نويسنده : هستی در 11:48 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389

چه قدر؟

چه قدر طول می کشد تا آدمی بوی تن ِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟

چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

 

نويسنده : هستی در 0:14 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389

درد عاشقی

سالهاست هر کی منو توی دنیای اینترنت می شناسه ، با این آواتار می شناسه.

این نازنین ، یگانه دختر خالمه که بعد ۱۷ سال به دنیا اومد و خیلی دوستش دارم .

حالا ۱۱ سالش شده .این روزها شعر می گه ، ترانه می گه.......

درد عاشقی

غم عشق خیلی بد است

طاقتش خیلی کم است.

مثل این که هر چی در تب و تاب بپیچیم

خیلی کم است.

تو دلم باز دوباره

هوس یار کرده .

نکته عشق منم ، بی قراری کرده.

عشقم منو ترک کرده

ازش می خوام برگرده.

اگه یه روز بره سفر

می شم ز عشقش بی خبر.

اگه یه روز بره نیاد

می شم ز داغش در به در....

نويسنده : هستی در 18:55 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم فروردین 1389

دیوونه

من دارم کم می آرم

دلم دیوونه ی توئه...

 

نويسنده : هستی در 23:32 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم فروردین 1389

بدون شرح

من خیلی خوشحال بودم ! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند
دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد
و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم
و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم
به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!

نويسنده : هستی در 12:37 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

جمعه هفتم اسفند 1388

دلتنگی

اول یادگاریها..بعد خاطره ها ..حالا هم دوست داشتنم...

رفتند، گم شدند!

دیگر دلتنگی نمی کنم .

حتی برای روز تولدت...برای روزهایی که می بوسیدی مرا، برای روزهایی که گرم در آغوشت بودم.

باور نمی کنی؟ دروغ می گویم!

داخل پرانتز:بعضی چیزها رو هیچ وقت نباید یاد گرفت ،پاک کردن خاطره ها ،دوست داشتنها ،

از یاد بردن تو !

داخل ِداخل پرانتز:این روزها بیشتر از همیشه حس خستگی دارم.حس خستگی تمام نشدنی! 

 

نويسنده : هستی در 3:26 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم بهمن 1388

!

انقدر رک بود که بهم بگه می خوامت....انقدر رک بودم که گفتم غلط کردی!

 

نويسنده : هستی در 23:21 | موضوع: زندگی
• لينک ثابت   •